امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 1 روز سن داره

مسافری از بهشت

واکسن چهارماهگی

دوشنبه 30/10 من و شما و بابایی رفتیم یک مرکز بهداشتی نزدیک خونمون که برای شما واکسن بزنن.قرار بود بریم همون مرکزی که قبلا رفته بودیم چون اونجا برات پرونده تشکیل داده بودیم اما چون بابایی کار داشت نشد بریم! نازپسرم طاقت دیدن گریه هاتو نداشتم اما خوب واکسن برای سلامتیت الزامی بود. وقتی رسیدیم ما اولین نفر بودیم و رفتیم توی اتاق،خانمی که قرار بود برات واکسن بزنه چندتا سوال ازم کرد و همین طور که ما مشغول صحبت بودیم شما به اون خانم نگاه می کردی و می خندیدی.الهی قربونت برم که نمی دونستی چه خبره!!بعد شما رو خوابوندیم روی تخت و بابایی پاهای شما رو گرفت و اون خانم واکسنت رو زد.وقتی سوزن رو فرو کرد تو پات یه جیغ زدی و شروع به گری...
1 بهمن 1392

امیرعلی بازیگوش

این روزها پسرک بازیگوش ما با کارهای شیرینش زندگی رو برای مامان و باباش حسابی لذت بخش کرده. عشق مامان تازگی ها از خودت صداهای بلند درمیاری و جیغ می زنی،گاهی موقع صدا درآوردن انقدر هیجان زده می شی که آب دهانت می پره توی گلوت و به سرفه می افتی...الهی قربونت برم من. وقتی می خوام بهت ویتن بدم می خوای از دستم بگیریش و نمیذاری بهت بدم.انقدر تقلا می کنی که گاهی  دستهات و صورتت رو کثیف میکنی. هر چیزی که دم دستت باشه می بری به سمت دهانت و می خوای بخوریش...پسرک شکمو... هر وقت صدات می کنم به سمت صدا برمی گردی و بهم می خندی...الهی قربونت برم که صدای مامانی رو می شناسی و واکنش نشون می دی. همچنان روز و شب رو گم می کنی و معمولا تا نیمه ه...
18 دی 1392

...

یکی از کارهای مورد علاقه فندق ما تماشای عکس ها و کلیپ های خودشه.نفس مامان وقتی عکس ها یا کلیپ هات رو بهت نشون می دیم با دقت نگاه می کنی و چشم ازشون برنمی داری،من هم از این علاقه شما استفاده می کنم و بعضی وقت ها که غر می زنی یا بداخلاق می شی و به هیچ طریقی آروم نمی شی عکس هات رو بهت نشون می دم... ...
17 دی 1392

...

عزیزدل مامان این عکس ها مربوط به سه ماهگی شماست.قربون پسرکم برم که انقدر ناز و دوست داشتنیه.خدایا هیچ بنده ای رو از داشتن چنین نعمتی محروم نکن.آمین   ...
10 دی 1392

امیرعلی و خرسی موزیکال

یکی دیگه از عروسک های مورد علاقه فندق ما این خرسی مهربونه که امیرعلی با دیدنش کلی هیجان زده می شه و دست و پا می زنه.این هم امیر علی و خرسی به روایت تصویر...   این خرسی خیلی خوشمزه به نظر میاد... بهتره اول از گوشهاش شروع کنم... چه دستهای خوشمزه ای داره این خرسی من... مامانی لطفا ازم عکس نگیر،اجازه بده کارمو بکنم... حالا برم سراغ پاهاش... اونقدر هم که فکر می کردم خوشمزه نبود... دستهای خودم خیلی خوشمزه تره!! ...
10 دی 1392

ختنه کردن امیرعلی عزیزم

امروز شنبه 13/7/92 امیرعلی عزیزم توسط خانم دکتر سهیلا پرتو ختنه شد.پسرکم به همراه بابایی،مادرجون و پدرجونش رفتن مطب خانم دکتر،من طاقت نداشتم بی تابی پسرم رو ببینم به همین خاطر همراهشون نرفتم. خانه موندم و برای پسرک عزیزم دعا کردم.حدود ساعت 7 عصر بود که برگشتن خانه، وقتی رسیدن پسرکم داشت گریه می کرد.انقدر گریش شدید بود که لب پایینش می لرزید.من هم پا به پاش گریه می کردم، دلم می خواست می تونستم آرومش کنم اما هیچ جوره آروم نمی شد.حتی شیر هم نمی خورد.بالاخره بعد از مدتی قدری آروم شد.شب اول شب سختی بود، هربار که عزیز دلم می خواست ... کنه کلی گریه می کرد. آخرشب قدری شیر خورد و بعد قطره استامینوفن که دکتر داده بود بهش دادیم و خوابید، اما نمی تو...
10 دی 1392

شازده کوچولوی ما سه ماهه شد

پنج شنبه 28/9 عزیزدل مامان سه ماهش تمام شد و وارد چهار ماه شد.عزیزدل مامان روز به روز خواستنی تر و دوست داشتنی تر می شی.روزها به سرعت سپری می شن و شما بزرگتر می شی،توانایی هات بیشتر می شه و هر روز بیشتر از قبل خودتو تو دل مامان و بابا جا می کنی. عشق مامان تازگی ها دائما دستت رو می خوری،خیلی هم بامزه این کارو می کنی.موقع خوردن هم کلی از خودت صدا درمیاری،انگار داری یه خوردنی خیلی خوشمزه می خوری و ملچ و ملوچ می کنی. وقتی بغلت می کنم با دستهات منو می گیری.موقع شیر خوردن هم با اون دستای خوشگل و کوچولوت دستهای مامانی رو می گیری. وقتی هم عروسکهات رو می گذارم تو بغلت می گیریشون.مامانی قربون اون دستهای ناز و تپلیت بره نفسم. مدتیه که آب...
10 دی 1392

شازده کوچولوی ما یک ماهه شد

عزیز دل مامان اتفاقاتی که تو این یک ماه افتاده رو برات می نویسم، حتما وقتی بزرگ شدی و تونستی مطالب وبلاگت رو بخونی برات جالب خواهد بود. وقتی شما به دنیا اومدی مادرجون اومدن خانه ما و 10روز پیش ما موندن.شبها خیلی بی تابی می کردی و دائم گریه می کردی.وقتی گریه می کردی من و بابایی دست و پامون رو گم می کردیم و نمی دونستیم چه جوری باید آرومت کنیم.تو این شرایط مادرجون خیلی بهمون کمک می کردن. سومین روز تولدت هم به همراه مادرجون و بابایی رفتین بیمارستان لاله که توسط متخصص اطفال بیمارستان، دکتر صالح پور معاینه بشی.آقای دکتر گفته بود کمی زردی داری و اگر بیشتر شد آزمایش بدی!! به نظر من بعد از گذشت چندروز شما زردتر شدی اما مادرجون می گفت شما زرد نیستی....
10 دی 1392